تأثیر روح بر بدن و بدن بر روح
گاهی می بینید بدنتان سالم است اما چون غمی از ناحیه دوست به شما روی آورده است و یا اینکه در شهری غریب شده اید و آن دوری شما را نگران کرده، بدن شما هم کدر و پژمرده شده است و در مقابل هنگامی که از دیدن دوست یا رفیقی خوشحال میشوید می بینید که در آن لحظه بدن شما نیز از شادی شما مبتهج است که این از جمله تأثیرات روح بر بدن است. گاهی از جنبه ی روحی نه راحتید و نه ناراحت، نه شادید و نه غمگین، اما چون به بدن شما ضربه ی وارد شده است و زخم گردیده، این مریضی بدن باعث تأثیر در روح شما میشود و آن را نیز منفعل می کند که این از تاثیرات بدن در روح است.
منبع: کتاب طهارت جلد1 –ص 34
میگوید فقط دلت پاک باشه... خـدا به حجابت نیاز نداره
حاج ﺁقا قرائتی مثالی زدند…
می فرمودند: اگر تخم کدو یا تخم هندوانه
رو پوست بکنی و مغزش رو بکاری هیچ وقت نتیجه نمیده و سبز نمیشه! بلکه باید با پوست
کاشته بشه و پوستش هم در نتیجه دادنش مهمه. به همیــــن خاطــــر هــــم در اسـﻼم:
دل پاک نشونه های خودش رو داره، یکی از نشونه هاش، حفظ حجاب بـرای رضـای خداست.
اولین کسی که تمنای مرگ کرد چه کسی بود؟
حضرت یوسف علیه السلام
اولین کسی که در آسمان اذان گفت؟
جبرئیل علیه السلام
اولین کسی که سوار اسب شد؟
حضرت اسماعیل علیه السلام
اولین کسی که روز جمعه را جمعه نامید؟
کعب بن لوی
ادامه مطلب ...
یعنی روز : ابتدای بیماری حضرت زهرا(س) بر اثر ضربه قنفذملعون....
السلام علیک یا علی بن موسی الرضا
این دل من باز هم هوای حرم داره
این راه دور هم خبر از من نداره
آنان چفیه داشتند... من چادر دارم....
من چادر می پوشم، چادر مثل چفیه محافظ من است...اما چادر از چفیه بهتر است....
آنان چفیه می بستند تا بسیجی وار بجنگند...من چادر می پوشم تا زهرایی زندگی کنم...
آنان چفیه را خیس می کردند تا نَفَس هایشان آلوده ی شیمیایی نشود...
من چادر می پوشم تا از نفَس های آلوده دور بمانم...
آنان موقع نماز شب با چفیه صورت خود را می پوشاندند تا شناسایی نشوند...
من چادر می پوشم تا از نگاه های حرام پوشیده باشم...
آنان چفیه را سجاده می کردند وبه خدا می رسیدند ...
من با چادرم نماز می خوانم تا به خدا برسم...
آنان با چفیه زخم هایشان را می بستند ...
من وقتی چادر ی می بینم یاد زخم پهلوی مادرم می افتم...
آنان با چفیه گریه های خود را می پوشاندند...
من در مجلس روضه با چادر صورتم را می پوشانم واشک هایم را به چادرم هدیه می دهم...
آنان با چفیه زندگی می کردند... من بدون چادرم نمی توانم زندگی کنم...
آنان سرخی خونشان را به سیاهی چادرم امانت داده اند...
من چادرسیاهم را محکم می پوشم تا امانتدار خوبی برای آنان باشم
با تشکر از وبلاگ:haramonline88.blogfa.com
کسی میگفت:
یک استاد داشتیم که گیر داده بود همه باید کراوات بزنند
سر امتحان شهیدچمران کراوات نزد. استاد دو نمره ازش کم کرد
شد هجده، بالاترین نمره!!!
پیامبر اکرم صلی الله علیه و
آله فرمودند :
ای سلمان در آخر الزمان زمان قلب مومن در سینه اش ذوب می شود همانگونه که نمک در آب حل می شود به خاطر این که زشتی ها و منکراتی می بیند که نمی تواند آنها را تغییر دهد.
منبع: بحارالأنوار ج 6، ص 306
گوشه ی از نصایح لقمان حکیم
اگر در کودکی خود را ادب کنی، در بزرگی از آن بهره مند میشوی.
از کسالت و تبلی بپرهیز، بخشی از عمرت را برای آموزش قرار بده و با افراد لجوج گفتگو و مجادله نکن.
با فقها مجادله مکن، با فاسق رفیق مشو، فاسق را به برادری مگیر و با افراد متهم همنشین مشو.
اگر در نماز بودی، قلب خود را حفظ کن.
اگر در حال غذا خوردن بودی، حلق خود را حفظ کن.
اگر در میان مردم هستی، زبان خود را حفظ کن.
وقتی شما فقط به قیافه و هیکل یه زن توجه کنین،
باید منتظر باشین اونم فقط به حساب بانکی و ماشینتون
توجه کنه؛
دنیا بِدِه بستونِ!
جامع ترین آیه ی قرآن در مکارم اخلاق
خذ العفو و أمَر باالعرفِ و أعرض عن الجاهلین/سوره ی اعراف آیه ی99
عقل و میانه روی را پیشه کن و به کارهای عقل پسند و نیکو فرمان بده و از جاهلان اعراض کن.
این آیه با تمام سادگی و فشردگی همه ی اصول اخلاقی را در برداردʻ هم اخلاق فردی(عفو) هم اخلاق اجتماعی( وامر بالعرف) هم با دوست(عفو) و هم با دشمن(أعرض) هم زبانی( و أمر) هم عملی(أعرض) هم مثبت (خذ) هم منفی(أعرض) هم برای رهبر و هم برای امت، هم برای آن زمان و هم برای این زمان.
امام صادق علیه السلام فرمودند: در قرآن آیه ی جامع تر از این آیه در مکارم اخلاق نیست.
نکته: البته شکی نیست که عفو در مسائل شخصی است، نه در حق الناس و بیت المال.
در جریان
مرحله دوم عملیات بیت المقدس ترکشی به اندازه نصف کف دست و به تعبیر خود حاجی ،
ترکش نقلی به ران پایش اصابت کرد و او مجروح شد.
پرستار نگاهی
به صورت رنگ پریده و لب های ترک برداشته حاج احمد و بعد به پای زخمی اش انداخت و
گفت :
" برادر
! اجازه بدین داروی بیهوشی تزریق کنم ، این طوری کمتر درد می کشید . "
حاج احمد بی
معطلی گفت :
" نه خواهر !
بی
هوشم نکن ! دارو تو نگه دار برای اونایی که زخم های عمیق تری دارن ! "
پرستار با
ناراحتی گفت : " عمیق تر ؟ ترکش به این بزرگی توی گوشت رون شما فرو رفته ،
درد این جراحی فیل و از پا در میاره ! "
حاجی خودش را
از تخت پایین کشید و گفت :
" اصلا
من احتیاج به درمان ندارم ، برمی گردم خط !
"
پرستار دنبال
حاجی دوید و گفت : " صبر کنین ! منو ببخشین " و سریعا پزشک جراح را در چادر
حاضر کرد .
غلغله ای به
پا شده بود ، هرکس می خواست یک جوری حاجی را نگه دارد .
پزشک جراح
خواهش کرد : " اجازه بدین همین جا هر کاری از دستمون بر میاد انجام بدیم . با
این وضع دووم نمیارین "
خلاصه حاجی
راضی شد و برگشت روی تخت .
دکترها هم
مشغول جراحی شدن و با چاقوی تیز ، ران پای حاجی شکافته شد .
حاج احمد چشم
هایش را بست و دندان هایش را روی هم فشار می داد .
او با سرسختی
عجیبی درد را شرمنده خود کرد و بر آن فائق آمد .
بعدها
خود حاج احمد علت این مقاومت را اینگونه بیان می کند
:
" ترسیدم که اگه بی هوشم
کنن ، در حالت بی هوش مسائل محرمانه نظامی از دهنم خارج شه و به این طریق به
عملیات ضربه بزنم ... "
کتاب میخواهم
باتو باشم /باران
ناب ، صفحه 88